«

»

چاپ این نوشته

داستان زن جوحی و قاضی خیانتکار

شهید مطهری در کتاب آزادی معنوی، داستانی را تحت عنوان زن جوحی و قاضی خیانتکار نقل می کند و آن را بعنوان شاهد مثال برای اسارت و بردگی معنوی یعنی بردگی انسان نسبت به خودش می آورد. در مقرری دوم طرح اندیشه مطهر این مطلب آورده شده که ما اینجا به تفصیل آن داستان را نقل می کنیم:

۱- نقل بازنویسی و ساده شده (از وبلاگ مردادبانو)

جوحی یک سال گرفتار فقر و درویشی شد. وقتی خود را از همه سو بی چاره دید،به خانه رفت و به زنش گفت:ای زن!سلاح که داری،پس بلند شو و شکاری پیدا کن تا او را بدوشیم و از او شیری به دست بیاوریم. ابروی کمانی و کرشمه که داری،پس چرا از آن استفاده نمی کنی؟ دانه بپاش و دام بگذار، اما صیدی را به دام بینداز که چاق و چله باشد. به او کام نده. سعی کن که با حیله و فریب خوب او را گول بزنی. زن تا این را شنید،انگار از خدا خواسته باشد،بلند و پیش قاضی رفت و از دست شوهرش شکایت کرد و گفت که این جوحی مردی لاابالی است. فریاد می زد و ناله می کرد و در حین ناله،به قاضی ابرو نشان می داد و لبخند می زد. قاضی که هدف اشاره ی ابروی زن را فهمیده بود،با عصبانیت گفت:این جا خیلی شلوغ است و من نمی توانم قضاوت کنم.زود به خانه ی من بیا تا ببینم که این شوهر لاابالی ات چه بلایی به سر تو آورده.زن گفت:ای قاضی! در خانه ی تو رفت و آمد بسیار است.همه برای مشکلاتشان به خانه ی تو می آیند.قاضی گفت:پس چه کار باید بکنم؟زن گفت:خانه ی من خالی است.شوهرم رفته به ده شان و دربان و نگهبان هم نداریم.اگر امکان دارد امشب بیا.خلاصه زن چنان عشوه گری و طنازی از خودش نشان داد و در گوش قاضی خواند که سرانجام او را رام کرد و قاضی پذیرفت که شب به خانه ی زن برود.شب قاضی به خانه ی جوحی رفت و تا در زد،زن در را باز کرد و با همان دل فریبی و طنازی او را به درون برد.قاضی را در اتاق نشاند و دو شمع روشن کرد و مقداری نقل جلو قاضی گذاشت و گقت:حالا در این خلوت،ما بدون شراب مستیم.در این گفت و گو بودند که جوحی در زد.قاضی سراسیمه شد و هراسان دنبال راه فراری می گشت. زن صندوقی را در گوشه ی اتاق به او نشان داد و گفت که در آن صندوق برود تا او کسی را که در زده،دست به سر کند و برگردد،تا دوباره با هم به عیش و خوشی مشغول شوند.قاضی به صندوق رفت و زن در آن را بست و رفت تا در را باز کند.در را باز کرد و جوحی فریاد زنان و خشمگین وارد شد. تا پا به اتاق گذاشت،با همان خشم گفت:ای زن!من چیزی ندارم که فدای تو کنم.تو هم در این همه سال،چه بهار باشد و چه پاییز،وبال گردن من بوده ای.زبان درازی کردی،گاهی به من می گویی مفلس و گاهی هم دیوث می گوئی،اما بدان که در این دو عیب من بی گناهم و هیچ تقصیری به گردن ندارم.مفلسی من از خداست و دیوثی ام را تو باعث شده ای.من از مال دنیا،تنها همین صندوق را دارم که شک همه را برانگیخته است و همه خیال می کنند که من پول و طلا در آن گذاشته ام.ظاهرش خیلی خوشگل است.اما چیزی در آن نیست.من فردا این صندوق را می برم سر بازار می سوزانم تا مسلمان و گبر و یهودی بدانند که در این صندوق فقط لعنت وجود دارد.زن گفت:از این کار صرف نظر کن.چرا می خواهی صندوق را بسوزانی؟جوحی قسم خورد که صندوق را می سوزاند.زن هم ساکت شد.صبح زود،جوحی حمالی آورد و صندوق را بر پشت او گذاشت.حمال در راه می رفت و قاضی از ترس آرام آرام او را صدا زد.حمال به چپ و راست نگاه کرد تا ببیند که صدا از کجا می آید.با خود فکر کرد که این ندای غیبی است یا پریان او را صدا می زنند.اما صدا پی در پی به گوش می رسید.حمال خوب دقت کرد و دید که صدا از درون صندوق می آید و صدای غیبی و پریان نیست.قاضی به حمال گفت:ای مرد!من قاضی هستم.زود نایب مرا خبر کن تا بیایید و این صندوق را از این نادان بخرد.بعد صندوق را سر بسته به خانه ببر.حمال صندوق را در سر بازار به زمین گذاشت و به شتاب رفت و نایب قاضی را خبر کرد.نایب قاضی زود خود را به سر بازار رساند و به جوحی گفت:این صندوق را چند می فروشی؟جوحی گفت:مشتری ها نهصد دینار می دهند،اما من کم تر از هزارتا نمی فروشم.نایب قاضی گفت:ای مرد بی سر و پا!شرم داشته باش.قیمت صندوق معلوم است.جوحی گفت:خوب نیست مال را ندیده بخری.من سر صندوق را باز می کنم.اگر هزار دینار ارزش نداشت،آن را نخر.چرا ندیده و نشناخته معامله بکنیم.نایب قاضی گفت:نه.لازم نیست در صندوق را باز کنی.همین طور می خرمش.اما با من بساز.نایب قاضی پول را به جوحی داد و به حمال دستور داد که صندوق را بردارد و با او برود.به این صورت جوحی به پول رسید و قاضی هم نجات پیدا کرد.سال دیگر باز جوحی فقیر و بی پول شد. دوباره رو به زنش کرد و گفت:ای زن!تو بازی را خوب بلدی.امسال هم برو سراغ قاضی و از دست من شکایت کن تا امسال هم او را تیغ بزنیم و پولی از او بگیریم.زن جوحی تا این را شنید،چادر به سر کرد و با گروهی از زنان به نزد قاضی رفت. این بار زنی مترجم او شده بود و به جای او حرف می زد تا قاضی او را نشناسد و به یاد بلائی نیفتد که او سال گذشته به سرش آورده بود.زن از گوشه ی چادر ابرو به قاضی نشان می داد.قاضی تا حرف های زن مترجم را شنید و اشاره ی ابرو او را دید،گفت:برو طرف شکایت را بیاور تا داد تو را از او بگیرم.زن رفت و جوحی را آورد.قاضی که پیش تر جوحی را ندیده بود و در آن واقعه هم در صندوق زندانی بود،جوحی را نشناخت.پس رو به جوحی کرد و گفت:چرا نفقه ی این زن را نمی دهی؟جوحی گفت:من مطیع شرعم،اما مفلس و فقیرم و میان شش و بش مانده ام.قاضی خوب دقت کرد جوحی را از صدایش شناخت و گفت:ای حقه باز!این شش و بش را سال پیش با من بازی کردی و من به تو باختم.اما امسال نوبت من است.برو این قمار را با کس دیگری شروع کن.قاضی این را گفت و جوحی و زن را از درگاه خود بیرون کرد.(داستان متضمن این نکته است که هر کس یک بار گرفتار سختی و عذاب شد،نباید بار دیگر گرفتار آن شود.شاید این مثل عامیانه که پای خر دو بار به سوراخی نمی رود،بیانگر این نکته باشد.از طرفی عارف و سالک وقتی یک بار از قید عالم حس خلاص شد،نباید بار دیگر به آن روی آورد.در این جا صندوق که نتیجه ی توجه به شهوت است،رمزی است از جهانی که ابلیس بر آن فرمان می راند).


۲- نقل از وبلاگ پای بند سازه: آقای شمس الدین صدر

«شخصی به نام جوحی در قدیم الایام با همسرش زندگی می کرد که در فشار و تنگنای مادی بود.جوحی(جُحا یا جحی) شهرت مردی ساده لوح در سده دوم است که حکایتها و لطایف بسیاری به او منسوب است. مشابه ملانصرالدین که در ایران و ترکیه بسیار مشهور است. جوحی یکبار به همسرش می گوید که برای رهایی از این فلاکت مادی بهتر است حیله ای بکار ببریم شاید برای چند صباحی صاحب نان و نوایی گردیم.

«جوحی از شدت فقر و فاقه زن زیبا و ملیح خود را وا می دارد که مردی هوسباز را به بهانه کام به دام افکند. زن نزد قاضی می رود و تصنعاً از شوی ناسازگار خود(جوحی) گله می آغازد. قاضی که از حسن جمال و ناز دلال زن، عنان اختیار از کف هشته بود به او میگوید: خانم محکمه شلوغ و پر غوغاست و من در ازدحام نمی توانم به شکایت تو رسیدگی کنم. بهتر است در فلان ساعت به منزلم بیایی تا با فراغت کامل به سخنانت گوش دهم و برای مشکلت راه حلی بیابم! اما زن که غرّار و گریز بود به وی می گوید: جناب قاضی هیچ جایی دنج تر از سرای من نیست. پس بهتر است جناب قاضی بدانجا قدم رنجه فرمایند!

مکر و افسون زن، قاضی هوس باز را به دامگاه کشید. قاضی که شهوت چشم بصیرتش را کور کرده بود قدم به خانه زن نهاد. هنوز دقایقی از ورود او نگذشته بود که جوحی طبق تبانی قبلی دقّ الباب کرد. قاضی که خود را در معرض رسوایی و فضاحت می دید از جا برجهید و هراسان به گوشه پستو دوید و خود را در صندوقی خالی پنهان کرد. جوحی با قیافه ای اخم آلود و لب و لنجی آویخته وارد خانه شد و با صدایی بلند که قاضی هم بشنود به همسرش خطاب کرد: ای زن! چرا اینقدر از من بدگویی می کنی؟! به تازگی شنیده ام به محکمه رفته ای و علیه من طرح دعوا کرده ای؟! آخر انصاف هم خوب است! مگر من هست و نیستم را به پای تو نریخته ام؟! چرا اینقدر جفا می کنی؟! دار و ندار من یک صندوق خالی است که در گوشه آن پستو قرار دارد. تازه این صندوق لعنتی هم بلای جان من شده. چون مردم خیال می کنند که من کاله هایی نفیس در آن ذخیره کرده ام. برای همین است که کسی به من نه قرضی می دهد و نه اعانتی. من همین فردا این صندوق را وسط بازار و در برابر چشم عابران به آتش در می کشم تا همگان بدانند که جوحی آهی در بساط ندارد. قاضی از شنیدن این سخنان در آن صندوق تنگ و تاریک مثل بید بر خود لرزید. هم از رسوایی و هم از هلاکت.

زن که نقش خود را خوب ایفا می کرد با آه و ناله ساختگی گفت: ای مرد! دست از این خیره سری و جنون بدار. آخر این دیگر چه کاری است که می کنی؟! جوحی نیز گفت: من این حرفها سرم نمی شود! دیگر جانم به لبم رسیده است! این را گفت و از جا برجهید و طنابی آورد و اطراف صندوق پیچید و گره ای محکم زد و صبح فردا حمالی آورد و صندوق را بر پشتش نهاد و به طرف بازار حرکت کردند. جوحی جلو جلو می رفت و حمال با صد زحمت و زجر صندوق سنگین را می کشید. قاضی که آبروی خود را بر باد می دید عاجزانه از درون صندوق حمال را صدا کرد: حمال! .. حمال!

حمال لحظه ای مکث کرد و با تعجب به اطراف درنگریست که منشاء صدا را پیدا کند. اما کسی را ندید. ناچار به راهش ادامه داد. هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بود که دوباره همان صدا را منتهی کمی بلندتر شنید. ترس بر او چیره شده بود . پیش خود گفت: نکند این صدا صدای هاتف غیبی است! شاید هم صدای اجنّه است که با من سر عناد و ناسازگاری نهاده اند؟! اما کمی بیشتر دقت کرد دید صدا از داخل صندوق می آید. قاضی هرطور که میسر بود به حمال حالی کرد که نزد معاون قاضی برود و از قول قاضی به او بگوید که هرچه زودتر بیاید و این صندوق را بطور دربسته بخرد و به خانه قاضی ببرد.

نایب قاضی دوان دوان سر رسید و به جوحی پیشنهاد خرید صندوق را داد و پس از چانه زدن های متوالی بالاخره صد دینار داد و صندوق را بازخرید و به خانه قاضی انتقال داد. و بدینسان قاضی از مهلکه رسوایی برهید و در عوض جوحی و همسرش نیز برای یک سالی از نظر مالی تأمین شدند. اما سال دیگر جوحی دوباره به تنگدستی دچار آمد. از زن خواست که به سرای قاضی رود و شکایت پارینه تجدید کند. زن از بیم لو رفتن نقشه، زنی را مترجمان خود کرد تا بثّ الشکوی کند. قاضی پس از استماع سخنان ترجمان گفت که شوی این زن باید در محکمه حاضر شود.جوحی در محکمه حاضر شد و چون از افلاس خود سخن آغاز کرد، قاضی با آنکه پارینه، چهره اش ندیده بود از لحن کلامش او را بشناخت و به طنز و تعریضی ظریف گفت:

نوبت من رفت، امسال آن قمار          با دگر کس باز، دست از من بدار!


۳- شرح ابیات: (نقل از کتاب شرح مثنوی تالیف کریم زمانی- جلد ششم )

۱-   بخش اول داستان دیالوگ جوحی با همسرش در مورد چگونگی فریب قاضی است و بیان توانمندی های زنان در فریب مردان است.

قوسِ ابرو، تیرِ غمزه، دامِ کید                     بهر چه دادت خدا از بهرِ صید

(خطاب جوحی به همسرش: ابروی کمانی و نگاه نافذ همچون تیر و دام حیله را خدا برای صید کردن خلق الله به تو عطا کرده است)

کام بنما و، کن او را تلخکام                       کی خورد دانه چو شد در حبس دام؟

(کام بدو نشان ده، اما او را تلخکام کن. پرنده ای که در دام محبوس باشد کی دانه می خورد؟)

۲-   مراجعه همسر جوحی به دادگاه نزد قاضی و شکار قاضی

شد زن او نزدِ قاضی در گِله                       که مرا افغان ز شویِ دَه دله

(زن جوحی برای شکایت نزد قاضی رفت که فریاد از این شوهر هوسباز. دَه دله: کسی که هر دم هوای کسی کند، متلوّن)

خواند بر قاضی فسونهای عجب                           آن شکر لب، وآنگهانی از چه لب

(آن زن شیرین لب افسونهای شگفت انگیزی بر جناب قاضی خواند، آن هم از چه لبی!)

قصّه کوته کن، که قاضی شد شکار                        از مَقال و از جمال آن نگار

(داستان را کوتاه کن که قاضی در دام گفتار و زیبایی آن زن محبوب افتاد)

گفت قاضی: ای صنم، معمول چیست؟                   گفت: خانه ی این کنیزک بس تهیست

(قاضی به زن جوحی گفت: ای زیبا رخساره در اینگونه کارها چه امری رایج است؟ یعنی من نمی دانم کجا باید خلوت کنیم. هرچه تو بگویی همان کار را می کنیم. زن گفت: خانه این کنیزک، یعنی خانه من بسیار خلوت است.)

امشب ار امکان بُوَد آنجا بیآ                                  کارِ شب بی سُمعه است و بی ریا

(اگر امکان دارد امشب به خانه ی ما بیا، زیرا کاری که د رشب انجام شود نه کسی می شنود و نه کسی می بیند)

۳-   مراجعه شب هنگام قاضی به منزل همسر جوحی به قصد کامیابی و مراجعه جوحی به منزل و پنهان شدن قاضی در صندوق:

مکرِ زن پایان ندارد، رفت شب          قاضیِ زیرک سوی زن بهرِ دَب

(حیله زن پایان ندارد. خلاصه کلام قاضی زیرک شبانه راهی خانه زن شد تا با او همبستر شود)

اندر آن دَم جوحی آمد، در بزد                    جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزد

(جوحی در منزل را زد و قاضی به دنبال گریزگاهی گشت تا در آن پنهان شود. مَهرَب: گریزگاه)

غیر صندوقی ندید او خلوتی                      رفت در صندوق از خوف آن فتی

(قاضی بجز یک صندوق خالی چیزی پیدا نکرد. خلاصه آن جوان یعنی قاضی درون صندوق رفت.)

۴-   تهدید جوحی به سوزاندن صندوق

اندر آمد جوحی و گفت: ای حریف                      ای وَبالم در ربیع و در خریف

(جوحی وارد شد و به طرز ساختگی گفت ای زن و ای کسی که در موسم بهار و پاییز مایه عذاب و بدبختی منی و پیوسته مرا رنج می دهی{ربیع: بهار، خریف: پاییز})

من چه دارم که فدااَت نیست آن؟                          که زمن فریاد داری هر زمان

(من چه دارم که فدای تو نکرده ام که دائماً نزد این و آن از من شکایت می کنی؟)

من چه دارم غیر آن صندوق، کآن                          هست مایه تُهمت و پایۀ گُمان؟

(آیا من بجز آن صندوق خالی که باعث اتهام و بدگمانی شده چیز دیگری دارم؟)

خلق پندارند زر دارم درون                        داد واگیرند از من، زین ظُنون

(مردم خیال می کنند که من در آن صندوق زر و سیم پنهان کرده ام و روی همین خیال واهی هیچ کمکی به من نمی کنند)

من بَرم صندوق را فردا به کو                      پس بسوزم در میان چارسو

(صندوق را فردا به محله می برم و در وسط بازار می سوزانم)

گفت زن: هَی در گذر ای مرد از این                      خورد سوگند آن که نکنم جز چنین

(زن نیز به تصنع گفت: آخر ای مرد از این تصمیم صرفنظر کن! اما جوحی سوگند خورد که حتماً همین کار را خواهم کرد)

از پَگَه حمّال آورد او چو باد                       زود آن صندوق بر پشتش نهاد

(جوحی اول صبح شتابان رفت و با خود حمالی آورد و صندوق را فوراً بر پشت او قرار داد)

۵-   در خواست قاضی از حمال برای خریدن صندوق توسط معاون قاضی

اندر آن صندوق قاضی از نَکال                    بانگ می زد کِای حمال و ای حمال

(قاضی درون صندوق از ترس عقوبت فریاد می زد حمال! حمال!)

عاقبت دانست کآن بانگ و فغان                            بُد ز صندوق و، کسی در وی نهان

(حمال ابتدا فکر کرد این صداها صوت جن و پری و امثالهم است ولی عاقبت فهمید که این بانگ از درون صندوق است و کسی در آن نهان است)

از من آگَه کن درونِ مَحکمه                       نایبم را زودتر، با این همه

(هرچه زودتر به محکمه می روی و معاونم را از وضعیت کنونی من به تفصیل آگاه می کنی)

تا خَرَد این را به زر زین بی خِرَد                           همچنین بسته به خانه ی ما بَرَد

(تا او بیاید و این صندوق را از این بی عقل {جوحی} با طلا بخرد و همینطور در بسته به خانه ی ما ببرد)

نایب آمد گفت: صندوقت به چند؟                        گفت نهصد بیشتر زر می دهند

(بالاخره نایب آمد و گفت صندوق چه قیمتی دارد که جوحی پاسخ داد بیشتر از ۹۰۰ سکه زر بابتش می دهند)

ماجرا بسیار شد در مَن یَزید                       داد صد دینار و آن از وی خرید

(بحث در اطراف این معامله به درازا کشیده شد یعنی از بس درباره قیمت صندوق به اصطلاح امروز «چک و چانه» زدند گفتگو دامنه دار شد. خلاصه مطلب نایب قاضی صد دینار داد و آن صندوق را از جوحی خرید و به این ترتیب قاضی نجات یافت. مَن یَزید جمله استفهامی است که در فارسی معامله، مزایده و حراج گفته می شود.)

۶-   بی پولی مجدد جوحی در سال بعد و درخواست از همسرش برای تکرار نقشه سال قبل

بعدِ سالی باز جوحی از مِحَن                      رو به زن کرد و بگفت: ای چُست زن

(پس از سپری شدن یک سالی دوباره جوحی به سبب دچار آمدن به سختی ها و رنجها رو به زن خود کرد و گفت: ای زن چالاک و زرنگ!)

آن وظیفه ی پار را تجدید کن                     پیش قاضی از گله ی من گو سخن

(درآمدِ پارسال را تجدیدکن. دوباره برو نزد قاضی و از بدرفتاریهای من شکایت کن{وظیفه: مقرری و مستمری})

زن برِ قاضی در آمد با زنان                        مر زنی را کرد آن زن ترجمان

(زن این بار به همراه زنان دیگر نزد قاضی آمد و برای اینکه صدایش شناخته می شد زن دیگری را سخنگوی خود کرد.ترجمان: مترجم)

گفت قاضی: رَو تو خصمت را بیار                        تا دهم کارِ تو را با او قرار

(قاضی به زن جوحی گفت: برو خصمت{شوهرت} را اینجا بیاور تا مشکل شما را حل و فصل کنم)

جوحی آمد، قاضی اش نشناخت زود                     کاو به وقت لُقیه در صندوق بود

(جوحی نزد قاضی آمد.ابتدا قاضی جوحی را نشناخت زیرا هنگام ملاقات در صندوق بود. یعنی قاضی چهره جوحی را ندیده بود، زیرا هنگام داد و ستد با نایبش داخل صندوق بود. لُقیه: یک بار دیدن، ملاقات کردن)

گفت نفقه ی زن چرا ندهی تمام؟                         گفت: از جان، شرع را هستم غلام

(قاضی به جوحی گفت چرا نفقه زنت را کامل نمی دهی؟ که جوحی پاسخ داد من در برابر شرع تسلیم هستم و هرچه شرع در این باره حکم کند قبول دارم)

لیک اگر میرم، ندارم من کفن                     مُفلِس این لِعبَم و، شش پنجزن

(اما من به قدری مفلسم که اگر الان بمیرم پول کفن ندارم من شخصی قماربازم و به سبب قماربازی دچار فقر و افلاس شده ام{شش پنج زن: قمارباز})

زین سخن قاضی مگر بشناختش                           یاد آورد آن دَغَل و آن باختش

(از این سخن جوحی، قاضی او را شناخت و یاد حیله گری و صحنه سازی اش افتاد)

نوبت من رفت، امسال آن قمار                    با دگر کس باز، دست از من بدار

(اینک نوبت من گذشته است. دست از سر من بردار و امسال این قمار را با دیگری بازی کن)

مسعود یادآوری کرد که این خلاصه داستان بود و ابیات شیرین دیگری در تشریح داستان هست که علاقمندان در صورت مراجعه می توانند ملاحظه کنند.

به مسعود گفتم چگونه مولانا از این داستان که به ظاهر هزل و نمایش حیله گری انسانهای ناسوتی است نتایج عالی گرفته است؟

مسعود گفت در لابلای شرح داستان نتایج والایی را به ما گوشزد می کنه:

نتیجه ۱- از کید زن بترسید: درابتدای داستان از توانمندی و کید زنان در به دام انداختن مردان سخن گفته است.

هست فتنۀ غمزه ی غمّازِ زن                      لیک آن صد توُ شود ز آواز زن

(ناز و کرشمه زن فتنه انگیز است. اما آن فتنه گری وقتی با صدای لطیف او درآمیزد صد برابر می شود.)

چند با آدم بِلیس افسانه کرد                       چون حَوا گفتش: بخور آنگاه خَورد

(ابلیس چند بار درخصوص خوردن گندم بر آدم افسون خواند اما آدم خام نشد ولی همینکه حوا به او گفت از این شجره ممنوعه بخور، او نیز خورد{مکر زن از مکر ابلیس قوی تر است})

اولین خون در جهانِ ظلم و داد                    از کفِ قابیل بهرِ زن فتاد

(نخستین قتلی که در دنیای ظلم و ستم رخ داد به دست قابیل انجام شد و آنهم بخاطر زن بود)

نوح چون بر تابه بریان ساختی                    واهِله بر تابه سنگ انداختی

(هرگاه نوح در ماهی تابه چیزی سرخ می کرد، واهله (همسر او) بدان ماهی تابه سنگ پرتاب می کرد، یعنی در کار دعوت نوح کارشکنی می کرد)

مکرِ زن بر کارِ او چیره شدی                     آبِ صافِ وعظِ او تیره شدی

(حیله زن بر کار دعوت نوح چیره آمد و آب صاف مواعظ او تیره شد یعنی از علل عدم موفقیت نوح در دعوت مردم همسر ناخلف وی بود)

در تاریخ طبری نیز مفصلاً در مورد چگونگی افسون شدن حضرت آدم و خروج او از بهشت صحبت شده است و ابلیس از طریق حوا قادر به گمراه کردن حضرت آدم گردید.

نتیجه ۲: رازدار مردم باشید. سرّ دیگران را افشا نکنید.

همانطور که خداوند ستار است شما نیز ستارالعیوب باشید و معایب دیگران را فاش مکنید.

آنجایی که جوحی هنگام چانه زنی در معامله ، قصد دارد در صندوق را بگشاید معاون قاضی ممانعت می کند. جوحی می گوید:

برگشایم، گر نمی ارزد، مَخَر             تا نباشد بر تو حَیفی ای پدر

(پدر جان! بگذار در صندوق را باز کنم تا اگر ارزش نداشت نخر تا بر تو ظلمی نرود)

اما از آنجا که با باز شدن در صندوق آبروئی ریخته می شد مولانا نتایج زیر را از زبان معاون قاضی برای ما بیان می کند:

گفت: ای ستّار برمگشای راز            سر بِبَسته میخرم، با من بساز

(نایب گفت: ای پوشاننده رازها، راز را فاش مکن، من سربسته می خرم، با من کنار بیا)

سَتر کن تا بر تو سَتّاری کنند             تا نبینی ایمنی، بر کس مَخَند

(معایب دیگران را بپوشان تا معایب تو را بپوشانند و چون تو از امثال این بلایا در امان نیستی، بر دگرانی که بدین بلیّه گرفتار آمده اند ریشخند مزن)

بس درین صندوق چون تو مانده اند             خویش را اندر بلا بنشانده اند

(بسیاری از افراد مانند تو در صندوق هوای نفس اسیر شده اند و خود را گرفتار بلا کرده اند)

آنچه بر تو خواه آن باشد پسند           بر دگر کس آن کن از رنج و گزند

(هر آن چیزی که برای خود می پسندی برای دیگرانی هم که دچار رنج و محنت شده اند همان را بپسند)

نتیجه ۳ : انسان ناسوتی در صندوق گرفتار است:

در این نتیجه گیری عالی، مولانا هشدار می دهد که آدمیان ناسوتی نیز مانند آن قاضی، در صندوق هوس گرفتار هستند.

عُمر در صندوق بُرد از اَندُهان                     جز که صندوقی نبیند از جهان

(انسان ناسوتی عمر خود را به سبب غم و غصه در صندوق سپری کرد زیرا که در جهان چیزی جز صندوق نمی بیند)

در جایی دیگر مولانا می فرماید:

این جهان زندان و ما زندانیان                     حفره کن زندان و خود را وا رهان

همچنین در مورد عشقهای مجازی که انسانهای ناسوتی گرفتار آن می گردند در دفتر اول می فرماید:

عشقهایی کز پی رنگی بود                         عشق نبود، عاقبت ننگی بود

در ادامه نتیجه گیری از انسان ناسوتی گرفتار در صندوق، مولانا سرنوشت عشقهای ظاهری و مجازی را چنین ترسیم می کند:

عاشقی، کو در غمِ معشوق رفت                  گرچه بیرون است، در صندوق رفت

(عاشقی که گرفتار غم معشوق شده، اگرچه ظاهراً از صندوق وجود معشوق،بیرون و رهاست اما باطناً گرفتار آن معشوق است)

آن سَری که نیست فوقِ آسمان                   از هوس او را در آن صندوق دان

(سری که بر فراز آسمان نباشد یعنی هرکس که نظر به ماورای محسوسات نداشته باشد بدان که به سبب تقید به هوی و هوس درون آن صندوق است یعنی در زندان انانیّت و خودبینی محبوس است)

چون ز صندوقِ بدن بیرون رود                   او ز گوری، سوی گوری می شود

(انسان ناسوتی و یا عاشق مجازی وقتی از صندوق جسم خود خارج می شود یعنی وقتی مرد و از کالبد عنصری خود جدا شد تازه از یک گور به گور دیگر منتقل می شود زیرا تا کنون نیز بر حسب واقع مرده بود، منتهی مرده ای که در گور جسم خود حرکت می کند)

صندوق نفس همان است که زن جوحی برای قاضی بیچاره فراهم کرد. گرفتاری در صندوق نفس عین بیچارگی است. شهوت جنسی، شهوت جاه و مال و قدرت و امثالهم وسوسه کننده ما برای ورود به صندوق نفس هستند.

گاهی از صندوق شهوت جنسی خارج می شویم ولی داخل صندوق شهوت مال یا جاه یا قدرت و غیره می شویم.

گر ز صندوقی به صندوقی رود                   او سمایی نیست صندوقی بود

(اگر انسان از صندوق به صندوقی دیگر درآید، یعنی اگر انسان از صورتی به صورتی دیگر وارد شود و به معنویت نگراید، او موجودی آسمانی نیست ، بل موجودی زمینی است.)

دایماً محبوس عقلش در صُوَر           از قفس اندر قفس دارد گذر

(عقل چنین کسانی {انسان های ناسوتی} هماره در زندان ظواهر بسر می برد. از قفسی به قفسی می رود{زیرا به عالم اعلی راه نیافته است})

مَنفذَش نه از قفص سوی عُلا           در قفصها می رود از جا به جا

(از قفس جسم و جسمانیات راهی به جهان برین ندارد. پس به ناچار در قفس ظواهر جابجا می شود. خلاصه کلام در زندان صورتها اسیر است. توضیح آنکه در مثنوی قفس به صورت قفص نوشته شده است.)

فُرجۀ صندوق نَو نَو مُسکِر است                  در نیابد کو به صندوق اندر است

(گشایش صندوق، مستی تازه به تازه می بخشد و اما کسی که در صندوق جسم و جسمانیات محبوس شده این لذت را احساس نمی کند یعنی فرجه ای که در خلال انتقال از صندوقی به صندوق دیگر تازه به تازه و نو به نو دست می دهد برای ارواح آزاده مستی آور است نه برای ارواح محبوس در صندوق جسم)

نتیجه ۴- راه خروج از صندوق:

۱-   بدانیم در صندوق گرفتاریم و فریفته صندوق نشویم.

۲-   فریاد بزنیم که قصد خروج داریم.

۳-   کسی باشد که ما را از صندوق نجات دهد.

از هزاران یک کسی خوش مَنظَر است          که بداند کو به صندوق اندر است

(از هزاران انسان، فقط یک تن دیده ای بصیر دارد و می داند که در صندوق جسم محبوس شده است.)

او جهان را دیده باشد پیش از آن                 تا به آن ضد، این ضدش گردد عیان

(عارفان دیده ور پیش از این، جهان منوّر ماورای طبیعت را دیده اند تا اینکه از مشاهده آن ضدّ (ماورای طبیعت)، ماهیت این ضد(دنیای محسوسات) بر آنان آشکار آمده است.)

آنکه هرگز روز نیکو، خود ندید                  او درین اِدبار، کَی خواهد طپید؟

(کوردلان غافل که هرگز روز خوش آن جهان را ندیده اند، چگونه ممکن است که در بدبختی و شقاوت این دنیا خود را مضطرب و پریشان احساس کنند؟ یعنی کسی که لذت عوالم معنوی را نچشیده از تلخی این دنیا نه تنها هیچ رنجی نمی برد بلکه از آن شادمان و سرمست نیز می شود.)

ذوق آزادی ندیده جانِ او                 هست صندوق صُوَر میدان او

(چنین انسانی که لذت آزادی را هرگز تجربه نکرده است، جولانگاهش همانا صندوق ظواهر است. یعنی چنین کسی تنگنای اسارت را عین آزادی می بیند. زیرا از همان اول بدان خو کرده است)

گر نشد غِرّه بدین صندوق ها            همچو قاضی جوید اطلاق و رها

(اگر کسی به صندوق های جسم و جسمانیات فریفته نشود، مانند آن قاضی خواهان رهایی و نجات می شود)

ای خدا بگمار قومی روحمند            تا ز صندوق بدنمان وا خرند

(در اینجا مولانا به طریق مناجات از خداوند می خواهد که اولیایی ربانی بر سر راه آدمیان قرار دهد تا به مدد انفاس زکیه ایشان از گور جسم و جسمانیت برهند: خداوندا قومی صاحب روح بر ما قرار ده تا ما را از صندوق جسممان بخرند یعنی ما را از تقید به مادیات رهایی بخشند)

هر دَمی صندوقیی، ای بَد پَسند                   هاتفان و غیبیانَت می خرند

(ای کسی که بدی های اخلاقی را پسندیده ای، اگر نیک دقت کنی درخواهی یافت که تو هر لحظه درون صندوق هواهای نفسانی محبوسی و هاتفان ربّانی و غیبیان الهی با دم گرم خود تو را از صندوق نفسانیّت می خرند و آزاد می کنند)

خلق را از بندِ صندوقِ فسون             کی خرد جز انبیاء و مُرسَلون؟

(بجز پیامبران و رسولان چه کسی می تواند مردم را از صندوق حیله و افسون جسم برهاند؟ هیچکس)

پیوند یکتا برای این مقاله: http://shms.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%ac%d9%88%d8%ad%db%8c-%d9%88-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa%da%a9%d8%a7%d8%b1/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*