«

»

چاپ این نوشته

نکات جلسه ۲۷/۱/۹۸ مرکز- آزادی معنوی صص ۳۱-۳۶

۱- اگر شهید مطهری با تشابه داستان مجنون و شتر در مثنوی، می فرماید دو من در انسان حکومت می کند که هر یک انسان را به هدف خود می کشاند، پس ما همیشه در یک تضاد درونی هستیم. حال ما در توجیه رفتارهای خود در هر قسمت از زندگی باید چگونه بین این دو من جمع کنیم. اگر بگوییم که همیشه باید یک من حاکم باشد و یک من محکوم، این نتیجه می دهد تضاد شخصیت. و شخصی که همیشه با خودش درگیر است معمولا نمی تواند پیشرفت کند. دقیقا مثل مجنون که دوباره برگشت منزل اول. آیا حکومت من انسانی بر من حیوانی، باعث سرکوب فطرت من حیوانی می شود یا خیر؟ یا قبل از آن، آیا من حیوانی هم جزو فطرت و خلقت انسان هست یا نیست؟ اگر بگوییم من حیوانی همیشه باید محکوم باشد، آیا می توان دیگر به او گفت من حیوانی؟

ج: بین محکوم بودن من حیوانی با سرکوب کردن و از میان بردن یا عدم توجه به آن فرق است. تا جایی باید من حیوانی مورد توجه باشد که مانع پیشرفت اهداف من انسانی نشود. برخی در فلسفه باستان مثل ارسطو، نظریه اعتدال را در این باره مطرح نموده است. مثلا بحث شجاعت یک حد وسط میان ترسو بودن و متهور بودن و بی باکی بسیار شدید است. تضاد شخصیت زمانی بوجود می آید که هر دو من در یک حد اندازه قدرت باشند و در مسائل شخص نمی تواند تصمیم گیری کند که کدام راه و کدام هدف کدام من را دنبال کند. اما اگر یکی حاکم باشد و دیگری محکوم ، شخصیت انسان نیز محکم و با صلابت بصورت هرمی خواهد بود. برخی مثل کلبیون می گویند باید کاملا به دنیا بی توجه باشیم و به هیچ یک از نعمت های دنیا نباید ارزشی برای ما داشته باشد و اگر ما به دنیا پشت پا بزنیم آن وقت هست که آزاد می شویم و به آزادی می رسیم . رئیس مکتبشان هم فردی بوده که در بیابان زندگی می کرده است که بسیار ژولیده و در هم و برهم بوده است. یک بار اسکندر مقدونی که از کنار او رد می شود آن را به او معرفی می کنند. اسکندر به او می گوید از دنیا چه می خواهی، او جواب می دهد برو کنار که آفتاب به من بخورد و همین.

–        – ص ۳۲- «نمی خواهد بگوید که استفاده من از طلا و سنگ یکی است. بلکه قدرت جاذبه آنها برای من یکی است». این جمله شاید بیانگر یک مکتب دیگر زاهدانه باشد که مال دنیا را آباد نمی کند که هیچ خراب می کند برای این که بگوید که دنیا برای من مهم نیست. این می شود تبذیر یا اسراف.

استاد در این بحث می خواهند جواب این سوال را بدهند که: دلایل این که می گوییم شخصیت انسان مرکب است و دو من دارد چیست؟  دلیل اول قضاوت انسان در باره خود است.

تعریف جدیدی از انصاف: قضاوت درباره خود: انسان خودش مدعی خودش شود. خودش مدعی علیه خودش شود. و گاهی خودش هم قاضی شود و در جایی که اشتباه کرده علیه خودش حکمی صادر کند.

اصطلاح به سیاحت آمدن در حوزه یعنی گشتن شهرها و دیدن علمای هر شهر.

ص ۳۴- «نه این که خوشش نمی آمد که مرجع باشد و مورد احترام باشد و آقا باشد و شاگرد داشته باشد!!!»

سوال: این که می گوید وی خوشش می آمد، آیا نمی تواند انسان کاری کند که اصلا از آقایی و بزرگی و ریاست خوشش نیاید؟ آیا شهید مطهری می فرماید اگر انسان از ریاست خوشش نیاید مشکلی دارد؟ مثلا فطرتش را سرکوب کرده است .

دلیل دوم برای مرکب بودن انسان: ملامت وجدان

البته آقای مصباح یزدی از نظر فلسفی وجدان را قبول ندارند و می گویند در عالم واقع چیزی به این نام وجود ندارد.

شاید از این نظر وجدان همان نفس لوامه باشد که سرزنش می کند.

چرا انسان تا واعظ درونی نداشته باشد نمی تواند از واعظ بیرونی استفاده کند؟ آیا واعظ بیرونی نمی تواند واعظ درونی را هم فعال کند؟ این حدیث چگونه تفسیر می شود. آیا می توان گفت واعظ درونی کار اصلی را انجام می دهد برای اصلاح نفس و واعظ بیرونی فقط کارش این فعال کردن واعظ درونی است؟

دلیل سوم : برای جلسه بعد: مجازات انسان خودش را.

پیوند یکتا برای این مقاله: http://shms.ir/%d9%86%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87-27-1-98-%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%88%db%8c-%d8%b5%d8%b5-31-36/

دیدگاهتان را بنویسید