«

»

چاپ این نوشته

خاطره ای از علاقه به درس!

مرتضی در حدود پنج سال سن داشت که خیلی به کتاب علاقمند بود و به کتابخانه پدرم می‌رفت و کتاب برمی‌داشت. پدرم خیلی کتاب داشت و آنها را با سلیقه طبقه‌بندی کرده بود و اگر به هم می‌خورد، ناراحت می‌شد. تا پدر از اتاق بیرون می‌رفت، مرتضی به سراغ کتابها می‌رفت و چون اغلب کتابها بزرگ بودند و او زورش نمی‌رسید، روی زمین می‌افتادند. پدر عصبانی می‌شد و می‌گفت: «جلو این بچه را بگیرید.»

مادرم می‌گفت: «خوب، بچه به کتاب علاقه دارد. او را به مکتب بفرست.»

پدرم می‌گفت: «آخر سنش اقتضا نمی‌کند.»

بالاخره او را به مکتب فرستادند. صاحب مکتبخانه آقایی به نام شیخ علی قلی بود. مرتضی اشتیاق فراوانی به درس داشت. مادرم می‌گفت: «تابستان بود. نیمه‌های ماه بود و هوا صاف و مهتابی. شب بیدار شدم و دیدم مرتضی در بستر نیست. نگران شدم و فکر کردم شاید به دستشویی رفته است، آنجا هم نبود. همه را بیدار کردم و همه جا را جستجو کردیم. اوایل صبح، دیدیم یکی از کشاورزان روستا او را بغل کرده و به خانه می‌آورد. پرسیدیم کجا بودی؟ آن مرد گفت من در کوچه می‌رفتم که دیدم این بچه پشت در مکتبخانه چمباتمه زده و سرش را روی زانویش گذاشته و کتابش را در بغلش گرفته و خوابش برده است. پرسیدیم بچه! چرا رفتی؟ گفت من بیدار شدم، دیدم هوا روشن است، فکر کردم صبح است و باید به مکتبخانه بروم.»

آخوند آن مکتب‌خانه تا نزدیکیهای انقلاب زنده بود. استاد هر وقت به فریمان می‌آمد، می‌فرستاد دنبال وی و به او خیلی احترام می‌گذاشت و می‌گفت:«او اولین کسی است که به من قرآن آموخته.»

برگرفته از کتاب یاد استاد / حسین افتخاریان

پیوند یکتا برای این مقاله: http://shms.ir/1266/

دیدگاهتان را بنویسید