حکایت جالب و خواندنی شاه عباس و شیخ بهایی!

شهید مطهری در کتاب پانزده گفتار ذیل بحث نهضت ازادی بخش اسلام ۱ ، داستان گربه تربیت شده را بعنوان مثالی برای عدم تغییر طبیعت منفعت طلب و جاه طلب و خودبرتر بین انسانی نقل می کند و می گوید علم و قوانین و پیشرفت های جدید بشری چیزی از طبیعت اولیه او که برای منافع خود به منافع و آزادی دیگران دست اندازی می کند، کم نکرده و نکاسته است. به قول کتاب آزادی معنوی به مضمون می گوید: دهان بشر امروز برای بلعیدن منافع و دارایی های افراد ضعیف بشر، اگر از دیروز بازتر نباشد، بسته تر نیست.فقط یک زرورقی و پوسته قشنگی روی این غارت ها و سلب آزادی ها کشیده است.

اما داستان گربه از این قرار است: حکایت شاه عباس و شیخ بهایی:

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند . فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم ” تربیت ” از ” اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت ” تربیت ” استشیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد…….فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه” تربیت ” هم بسیار مهم است ولی” اصالت ” مهم تر !یادت باشد با ” تربیت” میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت ” خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود..

درباره admin

همچنین ببینید

داستانهای خاص از زندگانی استاد

مجله طوبی اردیبهشت ۱۳۸۶، شماره ۱۷ سرگذشت هایی ویژه از زندگی استاد مطهری تدریس عاشقانه حجت الاسلام سیدمحمدباقر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده + بیست =