«

»

چاپ این نوشته

انسان در تاریکی و روشنایی

ادامه بحث: نظام فکری ۳
انسان در تاریکی و روشنایی
فردی که از آسمان افتاده تا صبح چه فکر هایی می کند؟

از همان تاریکی، این انسان وجود قوا و قدرت های حسی را در خود درک می کند. چند حس اصلی
او نمی تواند حرف بزند اما صدای خود و بعد برخی صداهای طبیعت را می شنود. او نمی بیند چون تاریک است‌ اما لمس می کند. می بوید. فشار می دهد. مزه می کند هر چیزی را. تصوراتی مبهم از خود و اطراف در ذهنش شکل می گیرد.
حتی بچه هم شروع می کند به شناخت 
روز که شد خود را بهتر می بیند. اعضای خود را می بیند. شروع می کند به شناخت حسی
آنتروپولوژی
بعد ازآن ارتباط انسان با طبیعت شروع می شود
شناخت حسی با قدرت تمایز و بر مبنای آن تعریف متمایز همه چیز شکل می گیرد.
– من قدرت حسی دارم پس می شناسم (قطعی)
چرا انسان می شناسد؟ جواب ندارد. ذاتا می شناسد. همین که پرسید چرا می شناسد؟ خودش در حال شناخت است.
– فاز بعدی: من نیاز دارم پس برآورده می کنم.
قدرت درک نیاز از درون
گرسنگی. تشنگی. جنسی. 
روش برآورده کردن نیازها: ذاتا انسان بلد است
۱- انسان درک می کند که نیاز دارد
۲- انسان درک می کند که باید نیازش را برآورده و مرتفع کند
۳- انسان می فهمد که باید با طبیعت به روش هایی که بلد است، نیازش برآورده شود.
لذا با طبیعت ارتباط برقرار می کند.
روش برآورده کردن نیاز باز ذاتی است. چرا ندارد. انسان می داند. خودبخود.
مثلا میداند برای رفع نیاز گرسنگی باید چیزهایی را بخورد. یعنی ببرد سمت دهن خود و قورت دهد
(اینها امور بسیار مهمی است، بچه را اگر می خواستیم آموزش دهیم که بخورد یا غذا را قورت دهد، نمی توانستیم و بچه می مرد! مگر با زور از سیستم ارادی او غذا را بگذرانیم مثل لوله در معده و سرم)
ما خیلی که گرسنمان باشد، بدون فکر غذا را که دیدیم می خوریم و کانه ما فطری می خوریم.
سوال: آیا انسان چه بخورد را هم می داند؟ ظاهرا اکتسابی است. انسان گرسنه نادان، همه چیز را می خورد با دهن خود . اینجا بشر نیاز به راهنمایی دارد.

بیشتر بخوانید:

پیوند یکتا برای این مقاله: http://shms.ir/?p=2556

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*