بحث پیرامون مکتبی بودن (ضرورت «دین داشتن») ۱

ضرورت بحث در این موضوع چیست؟

این سوالات ذهنی است: چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش، چیست در گردش این شب و روز هی پشت سر هم. فصول پشت سر هم. باز دوباره پاییز شد مثل سالهای قبل منتها با یک حوادث جدید…زمانه در حال گرفتن عمر ماست. ثانیه هایی که دقیقه می شوند و دقایقی که ساعت ساعاتی که روز، روزهایی که ماه، ماه هایی که سال و سالهایی که عمر! چرا می گذرد؟ به چه هدفی عبور می کند…آیا هدفش این است که من هر هدفی را خواستم انتخاب کنم و به آن برسم؟ من با او هماهنگ کرده ام یا او با من؟ ربط ما به هم چیست؟ به چه کار می آید آمدن و رفتن این همه انسان روی این کره خاکی. هرکس مقداری عمر سپری میکند، یک سری کارهایی میکند و میرود. بقیه هم همین طور. در این دور و چرخش زمانه چیست؟ چه هدفی دارد؟

مشکل و سوال اصلی: کدامیک از این دو روش در زندگی درست است؟

۱- حزب باد بودن، خواهی نشوی رسوا، آسته برو آسته بیا… کاری کن که فقط جاذبه داشته باشی. مردم دار باش. زیاد تعصبی نباش، فکر نان کن، در بحر این مسائل دینی نرو!، خشک مقدس نباش، لذت طلب باش..دنبال خوشی و زندگی باش.. )

۲- مسلکی بودن یعنی تابع یک مرام و روش و منش و سیره خاصی در زندگی بودن. قاعده و قانون برای خود داشتن. زندگی را آوردن تحت قوانین خاص. عقاید خاص داشتن. به چیز های خاص. طبعا مقدس دانستن برخی چیزها و پلید دانستن برخی چیزهای دیگر. تابع یک مکتب و مجموعه ایدئولوژی و جهان بینی خاص بودن. حال چه مادی و چه آسمانی و چه انسانی. در یک کلام در زندگی تابع یک شیوه رفتاری و اخلاقی و اصول دینی باش. همه چیز را با آن بسنج.

کدامیک خوب است؟ آیا ما باید از یک «منطق نظری و عملی ثابت» پیروی کنیم یا خیر؟

در جایگاه موافق با یکی و مخالف با دیگری در هر دو قسمت باید قرار بگیریم که صحیح در مورد آن قضاوت کنیم.

مهم ترین مشکل نسل جوان برعکس آنچه فکر میکنیم، اسلام گریزی نیست. مسلکی گریزی است.

آسیب مهم غرق شدن زیاد در فضای مجازی این است که انسان را هشتکی و حزب باد بار میاورد. هرچه به قول معروف در بورس بود و داغ و برجسته و پرطرفدار بود را دنبال و تبعیت کنیم. ولو متناقض باشد.

یکی از معانی مسلکی بودن، «قاعده مند بودن رفتار در زندگی» است. چون روش و منش انسان را تعیین میکند. دین در یک معنا یعنی روش. حال برویم بر سر بحث و گفتگو:

یک سوال مهم: آیا انسان میتواند کاری کند که رفتارهایش از هیچ قاعده و قانونی پیروی نکند؟ یعنی صد در صد ضد روش و ضد مسلک و ضد قاعده باشد؟

جواب: یک عده می گویند امکان دارد. می گویند قاعده مند بودن، انسان را در یک چارچوب خاص قرار میدهد و آزادی اندیشه و عمل را از انسان میگیرد. لذا من ضد قاعده هستم. هر چه تصمیم گرفتم انجام میدهم

یک سری افراد دیگر میگویند خیر امکان ندارد، هر سلوکی قواعدی دارد اما من میخواهم دینم را خودم تعیین کنم. نه اینکه کسی دیگر. یا از بیرون از خودم….تابع دین کسی (از جمله پدر و مادرم، جامعه، اطرافیان و…) نیستم. لذا این افراد می گویند من تابع هر قاعده و قانونی هستم که خودم تعیین میکنم.

 این هم یک نوع تفکر درباره قاعده زندگی است.

حال چنین کسی، ۱- به فرض اینکه صرفا عاقل باشد، یعنی کارهایش را بر مدار عقلانیت جلو ببرد، چه روشی دارد؟ روش منفعت طلبی. روش او این است که هر چه آن را «به نفع خودش» تشخیص داد، انجام میدهد و هرچه به ضرر، انجام نمی دهد. باز هم خیلی خوب است. (چون منفعت طلبی بد نیست، منفعت طلبی بی قاعده بد است).

البته این منفعت طلبی گاهی مادی هست و گاهی معنوی. معنوی یعنی امری لذت بخش است و می دانیم لذت، ذاتا امری معنوی در برابر امور مادی است. (عقل فرد حکم میکند امری لذت بخش است پس انجام میدهد)

۲- اما مشکل اینجاست که افراد لزوما بر اساس دستور عقل جلو نمی روند بلکه خود عقل هم گاهی در اختیار دل است. این دل و فرمانهای آن غیر از «منفعت معنوی» که همان لذت است می باشد. اگر کسی بگوید ملاک عمل و روش من دلم هست، با چه ملاکی تصمیم میگیرد؟ … کسی بخواهد آنچه دلش میخواهد انجام دهد، خب دل چگونه چیزی را میخواهد؟ …

درواقع تصمیم گیری و فرمانهای دل، خیلی ملاک درستی ندارد و این دل یک «کیفیت» به شدت تحت تاثیر است. گاهی ملاک دل نیاز است، که منطقی است و بر اساس عقل. گاهی خستگی است. گاهی عصبانیت است. گاهی خوشحالی است. گاهی درجه  حرارت هواست…گاهی رفتار پدر و اطرافیان است، گاهی عقده ها و کینه هاست، گاهی عصبیت های بی دلیل است. گاهی سنت های خرافی است و …

یک جدالی داریم در وجود هر کسی به نام عقل و دل. مشکل این است که گاهی چیزی که دل میخواهد ضدآن است که عقل حکم میکند. اینجا افراد دل مسلک، خطرناکند. مثلا ممکن است این فرد بر اساس فرمان دلش، احترام به مالکیت نگذارد، احترام به جان دیگران نگذارد و…. . باز متذکر می شویم این امور دل فرمان، غیر از معیار «لذت طلبی» است که معمولا افراد را به سمت کارهایی خاص و لذت بخش سوق می دهد. مثلا «عدم احترام به مال دیگران» یک امر دل فرمان است که بصورت معقول به آن لذتی مترتب نیست. (مگر ما لذت را در حوزه بیماری های روانی مثل مازوخیسم، سادیسم و … تعریف کنیم که طبعا تعریف عمومی نیست).

آیا دل می تواند صحیح ترین سلوک رفتاری را به ما راهنمایی کند؟ (البته با این پیشفرض که رفتار را بتوان به طیفی از غلط  ترین تا صحیح ترین طبقه بندی کرد)

این مشخص است که گاهی دل، فرمان کارهایی را به بشر می دهد که انجام بده که با عقل همان فرد متناقض باشد. مانند زمانی که فردی مالی را تلف یا تبذیر می کند صرفا چون دل او فرمان داده است.

درباره admin

همچنین ببینید

شباهت یا تقسیم کار مرد و زن ۲

نتیجه گیری: اگر ما بر اساس نگاه های علمی در بحث تفاوت ها، به این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 17 =