بحث پیرامون مکتبی بودن (ضرورت «دین داشتن»)۲

مکتب سلیقه ای

مقدمه: بعضی اصلا با اصل «فکر کردن» در مورد این که مکتبی باشیم یا نباشیم،  مشکل دارند. میگویند این بحث چه ثمره ای دارد. ما را از نشاط و لذت و تکاپو میاندازد. این مباحث برای ما جذاب نیست. … چرا در مورد این امر اصلا فکر کنم. اصلا زیاد فکر کردن در این مساله خوب نیست. یا شاید عده ای بگویند این یک مساله «قلبی» است و نیازی به استدلال ندارد. چنین افرادی به تبع نوستالژی های خود، در حدی که ارضای حس کنند، به شعائر دینی می پردازند و آن را اموری تابع عقل و منطق نمی دانند.

این مثل این است که چیز مهمی را از دستور کار یک نهاد تصمیم گیر مثل مجلس و دولت، خارج کنیم و فکر کنیم وجود ندارد!! مثلا بحث را عوض کنیم! آیا با این کار در عالم واقع هم مساله از بین می رود؟ آیا می توان سر را در زیر برف فرو برد و بعد تلقین کرد و معتقد شد که خطری وجود ندارد؟!

کسانی که میگویند چه اشکال دارد هر کس دنبال مکتب یا روش یا سیره یا سلوکی باشد که خود تعیین میکند و بر اساس آن زندگی کند؟ مگر چه مشکلی پیدا میشود که بگوئیم ما نیازی نیست یک راه و سلوک واحد داشته باشیم. لکم دینکم و لی دین. موسی به دین خود عیسی به دین خود.

اگر کسی گفت من نیازی نمی بینم درباب پیشازندگی و پسازندگی و کلیات هدف وجود و خلقت انسان فکر کنم یا نظری داشته باشم…یا گفت ضرورتی ندارد انسان همه برای یک هدف به این دنیا آمده باشند. میتواند هرکس هدف خود را داشته باشد. یا شاید کسی بگوید من به خود نیامده ام که بخواهم فکر کنم چگونه بروم. شاید اصلا نباید می آمدم؛

در دو جا با مشکل بر می خورد: ۱- بحث سعادت ۲- بحث مرگ

میگوید: سعادت را هر فرد را خودش مشخص میکند و تعیین میکند و سعی میکند به آن برسد. مرگ را هم هر کس از زاویه ای به آن نگاه میکند. برای برخی لذت خاصی دارد. برای برخی سخت است و…

اشکال اینجاست: همه دنبال خوشبختی هستند. واقعا از عمق جانشان. سعادت چیزی است که وقتی برسی باید احساس رضایت کامل کنی. یعنی دیگر به راحتی بمیری و چیز بیشتری نخواهی.

اگر کسی گفت سعادت وجود ندارد. هدف غایی یکسانی برای زندگی انسان وجود ندارد که همه بخواهند به او برسند. هر کس کار خود خواه را در این صحنه انجام میدهد و از صحنه میرود.

پاسخ: ما جماعت انسان، در انسان بودن مشترکیم. آیا به خاطر ظاهر و هیئت ماست که به ما میگویند انسان یا شخصیت ما؟ اگر دستمان قطع شود، از انسانیت ما کم میشود؟ طبعا خیر. اگر انسان هیچ اشتراکی غیر از جسم و نیازهای جسمی با سایر انسان ها ندارد، چرا انسانیت محترم است؟ چرا باید به شخصیت انسان احترام گذاشت؟ چرا همه انسان ها از محبت خوشحال میشوند و از ظلم ناراحت؟ چرا از توهین و تحقیر همه اذیت میشوند؟ ناخودآگاه و بصورت خود بخودی، وقتی ما دم از «انسانیت» می زنیم، یک سری ویژگی های قابل «احترام» که در انسان ها مشترک است را مدنظر داریم و نه هرگز دست و پا و چشم انسانی را! که در این صورت انسان بی دست یا بی پا یا بی چشم، انسانیت و احترام و ارزش انسانی کمتری نزد ما داشت.

نتیجه: یک سری ویژگی های شخصیتی بین انسان ها مشترک است. که معلوم است آنها از یک منشا برنامه ریزی و کد نویسی شده اند. در پاره ای از جهات که بسیار مهم است مثل هم هستیم. آیا این میتواند دلیلی باشد بر این که زندگی آرمانی ما، که

شامل مجموعه دوست داشته های مشترکمان است، یکی است؟ خوشبختی برای ما آیا غیر از این است که ما در جمع بالاترین

دوست داشته هایمان زندگی کنیم؟ بالاترین خواسته هایمان را با هم داشته باشیم. آیا خوشبختی ما مشترک نیست؟

درباره admin

همچنین ببینید

شباهت یا تقسیم کار مرد و زن ۳

یک اشکال:چرا این قدر خود را زحمت بدهیم و همه علوم و فعالیت ها را …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × یک =